تبلیغات
گل پسر قند عسل
گل پسر قند عسل
قالب وبلاگ
متین عزیزم الان که  دارم این پست رو مینویسم  روزهای پایانی انتظار رسیدن  مهمون کوچولومون رو سپری میکنیم جوجه ای که گفتند دختره اما برای من مهمتر از هر چیز سالم و سلامت بودنش هست به هر حال اگه تشخیص سونو درست باشه اسمشو با نظر و تائید جنابعالی مهتا میگذاریم 
امیدوارم مهتا عزیزم این 4 روز باقیمانده به  دنیا اومدنت هر چه زودتر تموم بشه و من بتونم بغلت بگیرم لمست کنم و ببوسمت برای اون موقع لحظه شماری میکنم مخصوصا که خودم هم الان تو وضعیتیم که تحملش خیلی سخت شده  به هر حال من مسبب اومدنت به این دنیا هستم و آرزو میکنم  همش  خیرو خوبی سلامتی و شادی و سعادت این دنیا نصیبت بشه و همینطور برای تو متین گلم 
پسر مهربون و دلسوزم 
برای شما بچه های نازم بهترینها رو آرزو میکنم دوستتون دارم عاشقتون هستم 

[ پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392 ] [ 12:21 ق.ظ ] [ رضوان مامانی متین ] [ نظرات ]
بالا خره سال 91 هم تموم  شد 
 
متین عزیزم عیدت مبارک پسر گلم ایشالا همیشه سلامت و شاد باشی 
دعا کن آبجی تو هم سلامت بدنیا بیاد و دل هممون شاد بشه و درکنار هم خوشبخت و سلامت باشیم همینطور همه خانواده های ایرانی 
امسال عید بخاطر شرایط مامانی تو ناز گلم هم خونه نشین شدی و از مسافرت خبری نیست 
اما همین که کنار هم هستیم کافیه ،تو عزیز دلم هم شکایتی نداری و مثل همیشه قانع و راضی هستی زنده باشی گلم 
از اونجایی که زیاد با عکس گرفتن همکاری نمیکنی نشد عکس خوبی ازت بگیرم و به همین اکتفا میکنیم 



[ جمعه 9 فروردین 1392 ] [ 03:28 ب.ظ ] [ رضوان مامانی متین ] [ نظرات ]
گل پسر عزیزم کودک دوست داشتنی و عزیزتراز جانم هر چقدر سعی کنم قشنگترین و زیباترین  الفاظ رو برای تو بنویسم باز هم بیانگر احساسات واقعیم نسبت به تو نیست برای همین سخن کوتاه میکنم تو این مطلب میخوام خلاصه ای از ایامی که تو تابستونی که گذشت رو برات بنویسم میدونی که بابا جونی کرمانشاه بدنیا اومده اما تو نازنین پسرم تا تابستون امسال به کرمانشاه نرفته بودی در واقع کارای اداری بابات هم بیشتر باعث شد که موفق به رفتن به این مسافرت بشیم یکبار حدودا خرداد ماه بود که اونجا رفتیم یک سری هم تو شهریور 
  قبل از رسیدن به کرمانشاه یه نصف روز هم رو تو همدان گذروندیم سری اول  غار علیصدر و سری دوم گنج نامه   و  اینم یه عکس تو گنج نامه ؛از اونجا یه صوت بلبلی خریدی که تا کرمانشاه تقریبا دیگه برامون سر نذاشتی 

 
تو کرمانشاه هم که همش خونه عمو و عمه جونت بودیم ؛بگذریم که چقدر این مسافرت بهمون خوش گذشت مخصوصا به تو ناز پسرم اونم بخاطر آبتنی هایی که تو رودخونه میکردی و حسابی سرحال شده بودی 


اینجا هم پارک کوهسنگی کرمانشاه 

بعد از برگشتن از کرمانشاه مدتی بعد هم که تولد چهار سالگیت بود ایشالا صد ساله بشی و همیشه سلامت , موفق وشاد باشی عزیز دلم 


 
ماه رمضون امسال هم چند روزی به مشهد و زیارت امام رضا رفتیم 
زیارت قبول گل پسرم 




یه فعالیت دیگه ناز پسرم رفتن به کلاس نقاشی ترم یک بود روز آخر کلاس جشنی برگزار شد و به بچه ها جایزه دادند موفق باشی گل زندگیم 


مربیتون خانم اسحاقیان و هم ترمی ها





بعداز پایان ترم دوم نقاشی یه نمایشگاه برگزار شد و کارای بچه ها رو به نمایش گذاشتند انروز متین سرحال نبود و دوست نداشت عکس بگیره از اخمی که کرده کاملا مشخصه ، یه تعداد از عکسهای پشت سرش متعلق به گل پسریه 



اوایل مهرماه هم  یه مسافت به ساری داشتیم بااینکه پاییزی بود اما کاملا هوا خوب بود و آب دریا  مناسب آب بازی

متین هم حسابی آب بازی کرد
البته تو این مسافرت ما دیگه سه تایی نبودیم بلکه چهارتایی اما نامرئی متین عزیزم ازاین موضوع خیلی خیلی خوشحاله و خیلی هم مراقب منه خدا برام حفظت کنه ناز پسرم 

[ جمعه 3 آذر 1391 ] [ 01:30 ق.ظ ] [ رضوان مامانی متین ] [ نظرات ]

متین عزیزم بالاخره سال 90 با تمام پستی و بلندیهاش تموم شد     و سال نو فرا رسید

با آرزویطرز تهیه دو نوع شیرینی ویژه نوروز 91
12 ماه شادی ،
52 هفته پیروزی ،
365 روز سلامتی ،
8760 ساعت عشق ،
525600 دقیقه بركت ،
3153000 ثانیه دوستی 

                  نوزوز91

مهمترین واقع این سال به مهد رفتن تو ناز پسر عزیزم بود که خیلی ماجراها داشت و یک ماهی طول کشید تا تو تونستی مهد رو بپذیری و بدون گریه بری مهد ، هنوزم نمیپذیری که تموم وقت اونجا بمونی   و تمام این شش ماه رو میشه گفت تقریبا مریض بودی ،حتی تو ایام هم چند روزی مریض بود ( ایشاء اله که بتونی تو سال جدید بهتر و بیشتر با شرایط مهد رفتن کنار بیایی و دیگه مریض نشی )

گل پسرم بزرگ شده و بهتر مفهوم هفت سین و عید نوروز رو درک میکنه ، هفت سین خونه هم با متین چیدیم بماند که همه سنجد هارو ترتیبشو داد و خورد و هفت سینمون سنجد نداشت 

روز 25 اسفند جشن نوروز مهد کودک بود متین هم تو گروه سرود شعر مخصوص نوروز رو خوندن به مناسبت این جشن و عید نوروز حسابی راجع به این ایام باهاشون صحبت کرده بودن و متین همه رو یاد گرفته بود  

امیدوارم سال جدید ، سالی  پر از خیر و برکت و سرشار از شادی و سلامتی باشه برای همه ایرانیان و برای تو نازگلم

طبق معمول هر سال امسال هم چند روزی به شمال رفتیم البته با اصرار جناب گل پسر از بس که دریا رو دوست داره و موقع تحویل سال اونجا بودیم و هفت سینی که متینم از مهدش هدیه گرفته بود همراهمون بود

خیلی خوش گذشت به خصوص به گل پسری

و سه روز پایانی هم به ملایر رفتیم اونجا هم خیلی خوش گذشت به خصوص سیزده بدر اینقدر که متین

موقع برگشت کلی گریه کرد که نباید برگردیم و تا کرج غر زد و بی تابی کرد

اونجا خونه خالش با ماهی های آکواریوم حسابی سرگرم بود اسمشون رو یاد گرفته بود و هر روز بهشون غذا میداد

دائم هم تو گردش و تفریح بود ، پارک و دریاچه و ... بازی با بچه های خاله ،برای همین دوست نداشت برگردیم

بقیه ایام هم مهمون داشتیم خلاصه اینکه تعطیلات خوبی بود و اینشاء اله بقیه ایام سال هم خوب و خوش سپری بشه

متین گلم عاشقانه دوستت دارمتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسك یاهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 و آروز میکنم همیشه موفق و سلامت و مایه افتخار من و بابایی باشی  


[ سه شنبه 15 فروردین 1391 ] [ 09:49 ق.ظ ] [ رضوان مامانی متین ] [ نظرات ]

مراسم جشن شب یلدا  ازطرف مهد کودک متین عزیزم  توی یه فرهنگسرا برگزار شد

روز خیلی خوب و باشکوهی بود  مخصوصا برای من که اولین بار بود تو این جور مراسم مهد کودک شرکت میکردم

 برنامه بچه ها خیلی قشنگ بود ،گروه گروه و توی رده سنی مختلف می اومدن برنامه هاشون رو اجرا میکردن

 واقعا دیدن این بچه های کو چولو  اونم با اون زبون شیرینشون خیلی لذت بخش بود من حسابی به وجد

 اومده بودم و دائم قربون صدقه بچه ها میشدم دیگه تصور کنید با دیدن شعر خوندن متینم چه حالی شدم

 ( شعر شب یلدا تو ادامه مطلب )

تو مسابقه طنزی که مجری برنامه هاشون برگزار کرد بابا مجید هم شرکت کرد و حسابی خندیدیم

در آخر هم  کنار سفره شب یلدا قشنگی که مربیای مهد آماده کرده بودند عکس گرفتیم                

                          

از راست متین عزیزم ، امیر حسین ، طه و آتیلا

              

امیدوارم  متینم و همه بچه های دنیا همیشه ایام شاد باشن

              


ادامه مطلب
[ شنبه 3 دی 1390 ] [ 02:24 ب.ظ ] [ رضوان مامانی متین ] [ نظرات ]

سلام عشقم ،سلام نفسم ،عمرم، امیدم

توبلوری ،گل نازی، گل ناز، خنده کن کودک من

بنشین مثل پروانه ای شاد بر گل دامن من

کودکم ،از تو جانم به تن است جایت آغوش من است

                               

متین عزیزم دراین مدتی که به مهد میبریمت روزهای متفاوتی پشت سر گذروندی از ناراحتی و گریه

و نگرانی تا این روزها که دیگه کمی به شرایط جدید عادت کردی اما هنوز چیزایی برات سخته مثل دستشویی

 رفتن ،کلاس ژیمناستیک و کامپیوتر رو هم شرکت نمیکنی تو مراسمی که عکس میگرفتن گریه کرده بودی

 و شرکت نکردی به اردویی که بچه هارو بردن نرفتی

اوایل که غصه دار گوشه ای مینشستی ازت میپرسیدیم به چی فکر میکنی میگفتی به این که شما

برای چی منو به مهد میبریت

اما دیشب که با ذوق از مهدت تعریف میکردی بهت گفتم دیدی متینم مهد بد نیست ببین چقدر بهت خوش

میگذره ببین چقدر شعر ، کلمات انگلیسی ، نقاشی و رنگ آمیزی و....  یاد گرفتی

دوست پیدا کردی و اسم دوستات (البته به گفته خودت چون که من بدلیل شرایط کاریم نمیتونم تو رو به مهد

 ببرم یا اینکه بیام دنبالت ) آتیلا ، سهیل ، طه ، سامیار و آتنا

علائم راهنمایی و سفال یاد گرفتی و نمونه کارتو میاری خونه میبینم چقدر رنگ آمیزیت تو این مدت خوب شده

خلاصه اینکه تو همین مدت کم خیلی چیزای خوب یاد گرفتی و راضی ام از اینکه به مهد میری

اما امروز ناراحتم از اینکه بهت قول دادم به مربیت زنگ بزنم و بگم اجازه بده با خاله مریم ( کمک مربی کلاس )

به کلاس ژیمناستیک بری چون هنوز به مربیش و کلاسش عادت نکردی اما اینقدر تو اداره سرم گرم شد

یاد م رفت زنگ بزنم و الان خیلی ناراحتم  

میدونم همه اینها میگذره اما امیدوارم همش خاطرات خوشی از اینروزا تو ذهن تو گل پسر عزیزم باقی بمونه


[ چهارشنبه 9 آذر 1390 ] [ 03:06 ب.ظ ] [ رضوان مامانی متین ] [ نظرات ]

بالاخره تصمیم گرفتم حالا که گل پسرم سه ساله شده به مهد کودک بره چون تو مهد از

این سن آموزش دارن و همین که سن اجتماعی شدن بچه هااز سه سالگیست و همین

 که مادر جون هم کمی خستگی بگیره  تا حالاش هم خیلی زحمت متین رو کشیده و من

واقعا" شرمنده محبتهاش هستم و هر چقدر تلاش کنم قادر به جبرانش نخواهم بود

خدا ایشاء الله مادر خوب و مهربونم رو حفظ کنه و همیشه سلامت باشه

خلاصه اینکه بعد از گذشت پروژه  چند هفته ای و گشت و گذار تو چند تا مهد کودک ،

 یکی رو انتخاب کردیم و چهار شنبه پیش سیزدهم مهر ، به همراه گل پسرم به مهد

رفتیم و کارهای ثبت نام رو انجام دادیم و کتابهاش هم گرفتیم که جلد کنیم و به مهد

برگردونیم من هم خیلی خوشحال بودم یه حس خوبی داشتم انگار رفته بودیم ثبت نام

 دانشگاه (جو زده شده بودم چه جور) متین عزیزم هم برای خودش تو محوطه و کلاس

 میچرخیداما پنجشنبه دیگه خودش به کلاس رفت ولی بیشتر از 45 دقیقه دوام نیاورد

و با گریه اومد بیرون با این حال وقتی باهاش صحبت میکنم و توضیح میدم که چرا باید

 به مهد بره و چه مزایایی داره میپذیره و قبول میکنه که به مهد بره ولی یه وقتایی هم

 میگه نمیرم که خوب این هم طبیعیه و تا بخواد به محیط و آدمهای جدید عادت کنه مدتی

 زمان میبره که امیدوارم این زمان کوتاه باشه

دیروز هم که گل پسری یک ساعت و نیم تو مهد بود و پسر خوبی بوده اما امروز با

گریه و زاری تونست این مدت رو بمونه خلاصه درد سرهای اینجوری ما هم شروع شد

که البته بیشترش هم برای بابا مجید هست چون که من ساعت 6  صبح میام تهران

سر کار و متین میمونه با باباش و مهد رفتن امیدوارم متین عزیزم هر چه زودتر به

شرایط جدید عادت کنه و روزی بیاد که متین با ذوق و شوق به مهد بره و شروعی باشه

برای پیشرفت و رشد و شکوفاییش امیدوارم که همیشه ایام به کامت باشه متین گلم

 و  همیشه شاد شاد باشی و آینده درخشانی پیش رو داشته باشی و من و بابا مجید

 هیچوقت غم و ناراحتی تو رو نبینیم عزیز دلم بدون من و بابا خیلی دوستت داریم و

 هرکاری میکنیم برای موفقیت توست


[ یکشنبه 17 مهر 1390 ] [ 11:36 ق.ظ ] [ رضوان مامانی متین ] [ نظرات ]

             

تقدیم به کسی که با تولدش ، تولدی دوباره به من داد

تصاویر زیباسازی وبلاگ  ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.comتصاویر زیباسازی وبلاگ  ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.comتصاویر زیباسازی وبلاگ  ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.comتصاویر زیباسازی وبلاگ  ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.comتصاویر زیباسازی وبلاگ  ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.comتصاویر زیباسازی وبلاگ  ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com

سه سال از تولد پسر عزیزم گذشت امسال تولد گل پسرم ( هشتم تیرماه ) با عید مبعث همزمان شد

گل نازم تولدت مبارک  

پسر دوست داشتنی و عزیزم امیدوارم که سالیان سال خوش و خرم و صحیح و سلامت

و بهترین روزا و شبا رو بگذرونی و عمر با عزت و پراز موفقیت و شادکامی داشته باشی

                          

 و به بهترین مقام و منزلت دست پیدا کنی اینقدر که همه به وجودت افتخار کنن و اینقدر

خدا به من عمر بده که همه چیزای خوبی که برات آرزو دارم رو به چشم ببینم

پسرم درسته که سه سالت  هست ولی به نظر من که تو خیلی بزرگتر از سن و سالت

هستی خیلی فهمیده تر و دانا تر از از این سن یه وقتایی با خودم میگم متین چقدر خوب

حرف میزنه چقدر خوب همه چیز و درک میکنه خدایا واقعا این بچه  سه سالشه و این حرف

و البته همه اطرافیان هم میگن و تنها تصور من نیست و خدا رو بخاطرش هزاران بار شکر

 میکنم خدایا ازت ممنونم که این نعمت بزرگ رو به من عطا کردی بیشتر وقتا تنهام و بابای

 متین نیست اما از اینکه همچین مونسی به من دادی شکر بامتین احساس تنهایی

نمیکنم و به گفته خود متین که میگه مامانی حالا که بابا نیست من پیشت هستم که

تو تنها نباشی ولی وقتی من بزرگ شدم من میرم اداره تا بابا پیش تو بمونه و من از این

 همه احساس و محبتی که متین ابراز میکنه بغض گلومو میگیره و فقط میگم خدا شکر

 وقتی که خسته ام یا اگه ناراحت باشم با اینکه  سعی میکنم متین متوجه نشه ولی میاد

میگه مامانی بیا بغلم من پیشتم  مامان دیگه ناراحتی گذشته خوشحال باش متینم

 ،عزیزم .عشقم.نفسم.دلخوشی زندگیم. ای تنها دلیل رد کردن هر دلیل و ای تنها بهانه ی

آوردن هر بهانه. دیوانه ی مهربانی توام…. ای بهترین بهترینها چه خوب شد که به دنیا آمدی

 و چه خوبتر شد که دنیای من شدی. پس برای من بمان و بدان که تو تنها بهانه برای

 بودنمی !! تولدت مبارک تمام هستی من.امروز فقط روز توست...میخوام دنیا بدونه.

..برای جشن زیبات..میخونم عاشقونه...تو اومدی به دنیا...توقلب من نشستی..

.خوش اومدی عزیزم ...که عشق من تو هستی...منم تا دنیا دنیاست...قدر تو رو

میدونم...امروز تولد توست ...از ته دل میخونم...تولدت مبارک .مبارک..و مبارک....

خیلی دوستت دارم و بینهایت عاشقت هستم

        


[ شنبه 11 تیر 1390 ] [ 01:16 ب.ظ ] [ رضوان مامانی متین ] [ نظرات ]

متین نازم سومین نوروز زندگیت مبارک باشه عزیزم امیدوارم سال خوب و پر از

شادی و سلامتی برای تو و همه بچه ها رقم بخوره ناز دونه من باورم نمیشه

اینقدر زمان زود میگذره اینگار همین دیروز بود که بدنیا اومدی تو سالی که گذشت

گل پسرم از شیر گرفته شد که چه روزهایی بود و چه تجربه ای از یه طرف خوشحال

 که پسرم دیگه اینقدر بزرگ شده که وابستگیش به من کمتر میشه از یه طرف هم

برای متینم ناراحت بودم که چطور این مرحله رو سپری کنه گذشت ولی ...........

 البته متینم خیلی خوب همکاری کرد گذشت تا ...............مرحله از پوشک گرفتن

 که بنظرم سخت ترین مرحله بود ولی اونم بالاخره تمام شد حالا پسرم واقعا" بزرگ شده

خیلی خوب صحبت میکنه رفتاراش خیلی بزرگ منشانه شده خیلی خوب همه چیز

 و درک میکنه ، نظر میده و خیلی چیزای دیگه

یه شب که بابا مجید شب کار بود و ما تنها  بودیم بهش گفتم متین جونم اگه بابایی

سرکار رفته ولی تو پیشم هستی و من تنها نیستم گفت مامانی بذار من بزرگ بشم

انوقت من میرم اداره تا بابا مجید پیش تو باشه

قربونت برم متینم که اینقدر مهربونی

یه روز شاکی از بابایی : بابا مجید چرا منو دعوا کردی ( در پی یک خرابکاری ) بابا بوسیدش

 و فلسفه متین همراه با ابرو های درهم کشیده با بوس مشکل حل نمیشه

یک خاطره هم از یک روز ماندن پسری در کنار بابایی

من سپرده بودم که بابا مجید صبحانه به متین تخم مرغ نده ، حالا متین چه جوری

 این حرف و شنیده بود بماند عصر که من برگشتم خونه ازش پرسیدم نهار چی خوردی

 (چون غذا نداشتن نگران بودم که غذای درست حسابی خوردن یا نه )

متین هم گفت مامانی تو به بابا گفتی به من تُفُن گُل نده ولی داد (ناهار املت خورده بودند )

هر روز خدا رو بخاطرش شکر میکنم  ، خدا نعمت بزرگی به من و همسرم عطا کرده

و این حرفیه که همیشه مامانم میزنه امیدوارم که خوب از پس بزرگ کردنش بربیام ،

و متین گلم به بهترین ها تو زندگیش برسه همیشه دعا میکنم ان شاء الله که به آرزوهام برسم


[ چهارشنبه 17 فروردین 1390 ] [ 06:48 ق.ظ ] [ رضوان مامانی متین ] [ نظرات ]

متین روز 21 دی صاحب یه پسر دایی ناز و مامانی شد بنام مهیار که خیلی عزیز و دوست داشتنیه

12 سال پیش هم تو یه همچین روزی اولین پسر دایی متین بدنیا اومده بود مهدی عزیز

برای متین تعریف کرده بودم که قراره زن دایی یه نی نی کوچولو و نانازی بدنیا بیاره

برای همین وقتی فهمید مهیار بدنیا اومده خیلی بی تابی میکرد که زودتر بریم خونه دایی حمید

هر کاری بهش میگفتی سریع انجام میداد به عشق اینکه زودتر ببریمش خونه دایی

بالاخره وقتی رفتیم اینقدر ذوق میکرد و با تمام احساسش به مهیار نگاه میکرد و نازش میکرد

و میگفت چرا این با من حرف نمیزنه

حالا هم که اومدیم خونه خودمون همش راجع بهش حرف میزنه و حوس کرده یه نی نی اندازه

مهیار داشته باشیم اینم داستان جدید زندگی ما شده ...........

مهیار عزیزم تولدت مبارک باشه جیگر عمه

                                                        تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسك یاهو ، متحرك             www.bahar22.com


[ شنبه 25 دی 1389 ] [ 01:29 ب.ظ ] [ رضوان مامانی متین ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 6 :: 1 2 3 4 5 6

درباره وبلاگ

این وبلاگ هدیه کوچکی است تقدیم به این گل پسر،متین عزیزم که ساعت 8:45 روز شنبه 8/4/87 تو بیمارستان کسری قدمهای کوچولو ولی پربرکتش رو به این دنیا گذاشت تا به من و همسرم بگه با اینکه خیلی کوچولوست ولی تونست دنیای مارو دگرگون کنه و شادی و شعفی رو با خود به همراه آورد که وصف نشدنی است و هیچ چیز دیگه تو این دنیا نمی تونه جای اونو تو قلب ما بگیره و خالصانه از درگاه خدا خواستارم حالا که نعمت برما تمام کرد این لیاقت رو هم به ما بده که خوب از پس تربیت و بزرگ کردنش بربیاییم و متین عزیزم در آینده انسان بزرگ و موفقی باشه و همیشه شاد، سرافراز و سلامت ....ان شاء الله
لینک های مفید
لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
 // setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);